خان نعمت
و قاشقهای دسته بلند که کسی نمیداند چطور با آنها بخورد
و هزاران کفتار مترصد هر فرصتی برای بلعیدن انچه نتوانستیم بخوریم ...
ایکاش این سفره خالی بود لااقل خودمان بودیم و قاشقهای دسته بلند بدون دیدن کفتارهای پروار و شنیدن صدای نحسشان...
و قاشقهای دسته بلند که کسی نمیداند چطور با آنها بخورد
و هزاران کفتار مترصد هر فرصتی برای بلعیدن انچه نتوانستیم بخوریم ...
ایکاش این سفره خالی بود لااقل خودمان بودیم و قاشقهای دسته بلند بدون دیدن کفتارهای پروار و شنیدن صدای نحسشان...
حمید (مهندس ندیمی ) بینیش رو عمل کرده و دیشب بعد از دو هفته دیدمش چقدر خوب شده بود لعنتی !چشمهای درشتش بیشتر جلوه میکرد و با اینکه هنوز چسب رو بینیش بود ولی میشد فهمید که خیلی خفن شده
از قول یکی دیگه میگفت شکل بازیگرهای ترک شده حالا نه به اون شدت ولی خوب شده خدایی
منم که عین عقب مونده ها نکردم یه شاخه گلی شکلاتی کوفتی برای عیادتش بگیرم براش فقط رفتم دیدمش و برگشتم گفت هوس معجون کرده گفتم حداقل اینو بگیرم که اونم نذاشت
باید برای روز مرد یه هدیه ی خوب بگیرم براش
ای بابا
بقیه خوشگل میکنن خودشونو شادباشش رو ما باید بگیم 😂
پ.ن
دوتا انگشتر نقره با نگینهای فیروزه و عقیق سیاه براش خریدم
بهش دادم و خوشش اومد یعنی امیدوارم بخاطر دلخوشی من دستش نکنه ☺️☺️
نمیدونم چرا این اسم شاید چون هم مثل هیولا بدذاته و هم مثل یه موجود استخونی هیچی نداره
دلم براش سوخت وقتی زنگ زد و فحاشی کرد به قول مهندس اگر کسی زندگی خوبی داشته باشه کارش به اینجا نمیرسه که فحش مثل نقل و نبات تو دهنش باشه و هم چون معلوم بود شدیدا ترسیده از حرفهام و میخواد با فحاشی منو بترسونه
اما خب چاره ای نداشتم فکر میکردم دوباره فرحناز اذیت شده و بعنوان یک مادر نتونستم طاقت بیارم و تهدیدش کردم به همان چیزی که ازش میترسید .. مهریه..
خیلی دلم میخواست بهش بگم نگران نباش من اجرا نمیزارم اصلا با دیدن اونهمه استرس تو صداش و برخوردش دلم میخواست برم محضر و نامه ی بخشش محضری را براش بفرستم
اما چه کنم که تنها سلاح من برای حمایتم از دخترم در برابر این هیولا و زنش همینه
خوشحالم که اشتباه متوجه شده بودم و فرحنازو اذیت نکرده بودند
در واقع این وسط فرحناز داره منو اذیت میکنه با بیقراری هاش برای اینجا اومدن 😢
نمیدونم چرا منو انتخاب کرد اما تا تو اتاق تنها شدیم شروع کرد درد دل و ابراز پشیمونی از ازدواج
مدیر هم که طاقت نداره ببینه من با کسی خلوت کنم هی میومد و میرفت و خرده فرمایش میداد آخرشم طاقت نیاورد و تو حیاط ازم پرسید که ماجرا چیه
محدثه هم اشک میریخت و ماجرای خیانت همسرش رو برام تعریف میکرد
نمیدونستم اونو دلداری بدم یا جواب مدیر رو بدم یا خودمو برسونم به فرحناز که چون گوشی نداشت باید سر ساعت میرفتم دنبالش
بخاطر همین نتونستم بجز شنیدن حرفهاش کاری کنم و چیزی بگم ولی یه جورایی میدونستم ته ماجراش با شوهرش چیه
مرد خائن جاش تو زندگی هیچ زنی نیست
یه زمانی تفریح را در بودن با جنس مخالف و شب تا صبح بیداری و شراب و سیگار و خوشگذرونی و س.کس میدونستم
در زمان خودش هم بد نبود
اما به خماری بعد و سرگیجه هاش نمیرزید از همه مهمتر به سیر شدن از طرف و کنار گذاشتنش و فیلم بازی کردن برای ترک اون نمیرزید گاهی هم حتی خودم ترک میشدم که خودش افسردگی میاورد و به اونم نمیرزید
باید وقت میزاشتم شرایط رو اوکی میکردم به خودم میرسیدم و خلاصه وقتم گرفته میشد ،اما خب انصافا در زمان خودش لذت خودشو داشت
اما حالا یا بخاطر بالا رفتن سن و عاقل شدن یا سنگینتر شدن مسئولیتم بخاطر موقعیت اجتماعی و اهمیت بیشتر به دخترم و خانواده یا اصلا بیحس شدن، اینا رو گذاشتم کنار و از بسته ی سیگار مورد علاقه م که خیلی وقته خریدم یه دونه بیشتر استفاده نشده و سه تا بطری شراب نابم هم با یکبار تست کردن کنار گذاشته شده
و از گذشته بجز مهندس و گاهی شهرام که هیچکدوم اهل این نشستن ها نیستن ،جنس مخالفی رو راه نمیدم تو فکرم اونم بابت اینکه فقط یادم نره رفتارهای عاشقانه رو و هراز گاهی تمرین کنم ، خدارو چه دیدی شاید یه روز عاشق شدم حداقل تمرین داشته باشم در موردش😉
به هر حال نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت اما میدونم الان خیلی راحت ترم، حالمم بهتره
درست همون روزی که از خواب بیدار میشم و دنبال یه راه فرار از زندگی هستم باید یک ساعت تو خونه و نیم ساعت پشت فرمون با مادرم صحبت کنم و نصیحتش کنم که بابت رفتار عروسش در شب گذشته حساسیت به خرج نده
به برادرم زنگ بزنم و با بهونه سازی از حال دلش خبر دار بشم که نکنه این وسط اون طفلی شده باشه سنگ زیر آسیاب
تو محل کار بشینم پای درددل همکاری که سه ماه پیش زیرابمو زده بود و برام از دلواپسیهاش بابت پسر کنکوریش بگه و من دلداریش بدم که نگران نباش اتفاقهای خوب میفته برای پسرت فقط اینجوری نکن و اونجوری نکن
بعد هم مژده دوست و همکارم که بشینه از درد بی شوهری برام گریه کنه و نتونم کاری براش انجام بدم جز اینکه بگم اگه پسر بودم خودم میگرفتمت و اونم بخنده و بگه برو بابا تو معلومه بگیر نیستی
و بعد تومسیر ثمین کلی درد دل کنه باهام و اشک بریزه و مجبور بشم برای اینکه حرفهاش ناتمام نمونه تا خونشون برسونمش و تو مسیر براش دوتا خودکار خوشگل بگیرم چون میدونم خودکارش داره تمام میشه و به لوازم تحریر هم خیلی علاقه داره
و بعد بیام خونه و بشینم پای حرفهای دخمل که کمتر از ۸ ساعته که ازش دور بودم و انگار سه ماهه ندیده منو
و اخر شب هم با فکری آش و لاش دراز بکشم و بنویسم که یادم نره چقدر گاهی سنگ صبور میشم درحالیکه لزومی نداره واقعا اینقدرها هم خوب باشم
امسال هم سال قشنگی شروع شد
تولد من و شب یلدا همزمان باعث یک تولد لاکچری میشه که البته از کل اون پذیرایی های شگفت انگیز هر ساله ی مامان فقط یک کیک بخاطر منه
که همونم امسال حتی یک شمع برام نزاشته بودن و برش کیک راهم بابا انجام دادند
ولی خب از حق نگذریم هدیه های نقدیشون و هدیه ی نقدی یواشکی مامان البته خیلی حال داد
در کل خداروشکر تا اخرش پر پول باشه این سال خیلی عالی میشه
تولدم مبارک ☺️☺️
خیلی قشنگه خیلی خاصه
منظره ی شکل گرفته تو حیاطهای خونه ی منم که فوق العاده ست
فقط سقف های سبک تو حیاط داره میشکنه و هر آن احتمال افتادنشون هست
این برف تموم بشه بگم آقای حمیدی بیاد همه شونو برام درست کنه
از بابا و داداش واقعا توقعی نیست اونا درگیریهای خودشونو دارن
دارم یه لیست از ناهنجاریهای خونه تهیه میکنم ، درواقع چیزهایی ازین خونه که درگیری ذهنی برام دارن
و میخوام یکی یکی حلشون کنم تا حال بهتری داشته باشم
دیروز داشتم خونه هایی که میشد با پول این خونه و حالا یکم بیشتر به اندازه ی وام مسکن خونه جدید بخرم رو میدیدم
هیچکدوم خونه ی خودم با پارکینگ اختصاصی و دوتا حیاط بکر و نقشه ی جذابش نمیشد
درسته سن خونه بالا رفته و لوله هاش هم مشکل داره ولی بهش برسم حرف نداره برام
نزدیک دانشگاه هم هست بخوام تدریس بردارم کلی به نفعم میشه
نهایتا وضعم هم خوب بشه یه خونه دیگه میخرم و اینجا رو دفتر کارم میکنم
از دستش نمیدم خونه ی گوگولی خودمو 😘
من همیشه عاشق عمه هام بودم چون برم دیدنشون یا نرم هیچ فرقی نداره هر زمان هرجا منو ببینند انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده همچنان ناز و مهربون و دوست داشتنی ن
این از درک بالا و محبت بیش از حدشونه زرت و زرت هم مهمونی نمیدن و اهل خاله بازی نیستن
اما خاله هام .. امروز خونه یکی مهمونی باشه فردا خونه اون یکیه هر سفری میرن توقع دیدار دارن هر مراسمی میشه مهمونی میگیرن حتی گاهی حس میکنم میوه زیاد بخرن هم مهمونی میگیرن تا همه جمع بشن میوه ها خورده بشه ،حتی بگم لباس جدید هم بخرن مهمونی میگیرن که نشون بدن ، دخترخاله هامم که دنبال یه فرصت برای گشت و گذارن منتظرن ها!! منتظر مهمونی بعد هم تو مهمونیاشون کلی تشریفات و خرج و مخارج و .. شوهراشونم که پولدارن و اصلا غمشون نیست یه ماشین انداختن زیر پا خانومای خونه دارشون و ازخداشونم هست که بجا سفر های خارج از کشور به همین دورهمی های خاله زنکی راضی هستند
دنیای اونا با من خیلی فرق داره چکار کنم نمیخوام برم مهمونیاشون و از اونطرف مامانم اصرار میکنه مدام که بریم حتما ..
ولمون کن مادر من من یه چای رو مبل خونه ی خودمو به هزارتا قهوه و کاپوچینوی این مهمونیها ترجیح میدم
اینهمه زرق و برق به کامم خوش نمیاد بیخیالم شو تورو جدت 🙄
دارم فکر میکنم این سالها چقدر صبور بودم
چقدر از دست همه و حتی خودم رنج بردم
الان مثل زخمی که درحال التیامه هم درد دارم هم نافرم و پژمرده ام
کافیه یک نفر بخواد بشینه کنارم و از زیر زبونم شرح حالم رو بکشه بیرون
درست مثل این میمونه که روی زخم دست بکشند
دردم بیشتر میشه ...
پس ...
چیزی از من نپرس
دارم از خودم متنفر میشم
چرا باید از میزبانی جلسه ای که مدیر انبار کتاب هم توش دعوته خوشحال باشم و برای فردا موهامو رنگ کنم و فرم اداری ویژه مو اتو کشی کنم ؟! چرا سعی کردم امروز بطور ویژه برای مراسم فردا برنامه ریزی کنم ؟! من همیشه از ارتباط با مرد متاهل گریزان بودم ولی الان بی اراده بابت دیدن این جونور ،دارم خاص رفتار میکنم
از خودم بدم میاد ،کاش میتونستم فردا رو کنسل کنم اما چاره ای نیست باید برگزار بشه 😏 کاش لااقل اون نیاد
خدایا کمکم کن فردا توجه ویژه موبهش از دست بدم و اون هم برام یه آدم عادی مثل بقیه مهمانان بشه
پ.ن
چهارشنبه ساعت ۱۱ در جلسه :
چرا توجلسه از ده تا جمله ت ۸ تاشو رو به من میگی لعنتی
چرا موقع پذیرایی میای کنار من و تشکر میکنی
لعنتی بامزه
تازه اومدم زیر پتو
چه شب قشنگی بود بعد از سالها هدیه روز زن گرفتم و گلدونی که توش یه شاخه گل رز فرحناز رو گذاشته بودم الان دوتا شاخه رز آبی هم داره بعلاوه ی هدیه و کارت هدیه ای که مهندس بهم داد
حس قشنگی بود و واقعا جاخوردم وقتی امشب بزور قرار گذاشت و سر قرار هم با گل و هدیه اومد
منم قهوه و شام دعوتش کردم بجای هدیه ای که میخواستم براش بخرم و نخریدم
دیدار قشنگ و طولانی ای بود
لذت بردم 🥰
مهندس بعد از حدودا دوروز بیخبری باز پیام داد
منکه طبق معمول درگیر این غرور مزخرفم بودم و بهش کاری نداشتم
پیام داده که همو ببینیم ؟
منم اول نوشتم نه حوصله ندارم ولی عوض کردم پیاممو و نوشتم اوکی کجا ... خاک بر سر من و غرورم واقعا ،که باز نزدیک بود عن کنم خودمو
ساعت۶ قرار دارم و نمیتونم لباسهامو با بوتهای چرم جدیدی که امروز خریدم ست کنم
احتمالا امروز نپوشمشون 🙄🙄
اینقدر هول شدم قدرت تصمیم گیری ندارم
از یه طرف میخوام خودمو مشتاق نشون ندم از یه طرف میخوام جوری بپوشم که اونو مشتاقش کنم 🤭
پ.ن
یه ربع مونده به ۶ پیام داد که اگه راه نیفتادی صبر کن بهت خبر بدم بعد راه بیفت منم گفتم اوکی و تا ۸ هیچ خبری نداد ۸ هم گفت خواب مونده !! نتونستم چیزی بهش بگم چون همونکاری رو کرد که من کردم 😏
دیگه اگه بمیره هم باهاش قرار نمیزارم
دیشب کلی حال خوب با اومدن برادرم و خانومش بهم دست داد
دیدن مهربون ترین برادر دنیا و مهربونترین عروس دنیا قاعدتا باید پراز حال خوب باشه و این ضیافت پر از شوخی و حال خوب با تعطیل شدن مدارس و اومدن فرحناز تکمیل شد
اونم وقتی که برادرم با یه بسته بزرگ بایکیت از متنوعترین محصولاتش و فرحناز با یه شاخه گل رز و هدیه ی روز مادر بیان پیشم
بماند که هدیه طبق معمول از سمت پدر فرحناز برنامه ریزی شده بود و جلو برادرم خیلی هم جالب به نظر نیومد و برای غیرتی نشدنش سریع گفتم حتما فرحناز با پول کارت هدیه ی شاگرد اول شدنش برام گرفته ولی خب یه لحظه نگاههاش سنگین شد که خب چون خیلی باحاله سریع تغییر موضع داد و شروع کرد با فرحناز شوخی کردن و طبق معمول این شوخیها ختم به خسارت شد و سر میز شام یه لیوان هم شکستن شیطونا
دفعه دیگه واقعا نمیزارم کنار هم بشینن😂
صبح که بیدار شدم و به نور ملایمی که از حیاط به اتاق خواب تابیده بود خیره بودم به خودم گفتم من صاحب قشنگترین خونه ی دنیا ،بهترین خانواده ی دنیا و بهترین دختر دنیاهستم
پس بزار پارتنر سهم کسانی بشه که این همه خوبی رو یکجا باهم ندارن ...
خب امروز هم از کله سحر بیدارم با اینکه دیشب هم تا دیروقت بیدار بودم حتما امروز هم مریم مشاور مدرسه منو ببینه میگه «کم میخوابی؟ چشات اینجور نشون میده » و منم میگم اره دارم رو پروژه کار میکنم (پروژه ی قهوه ای سازی رابطه هام )
واقعا چرا باید به مهندس بربخوره که من یکشنبه جواب تلفن هاشو ندادم ؟ خب میتونست هزار تا دلیل داشته باشه نرفتنم ،چرا اون الان باهام تو قیافه ست ؟ لااقل میزاشت بهش بگم دوسش دارم بعد خودشو عن میکرد 😏
من حوصله ی این بچه بازیها رو ندارم ، آمادگیشو نداشتم پس نرفتم ، اینکه دیگه خودچس پنداری نداره ، اصلا میشه فهمید که این رابطه هم تمام شده ..
روز اول : شنبه
صبح با حس خوب از همکارها در اداره و درد دلهای نسیم و سپیده از وضعیت حراست و اداره که فکر میکنم چون میدونستن حراست منو خواسته اوناهم بابت همدردی مواردخودشونو برام تعریف کردند و بعد هم مدیر (هیز نمیتونم بگم) اما شیطون بلای انبار کتاب که هربار میرم اونجا به بهونه ی چاپ حواله منو دعوت میکنه به اتاقش و میگه برام چای بیارن و شروع میکنه از زمین و زمان صحبت کردن و لابلای حرفهاش گاهی تعریف و تمجید از منو هم چاشنی میکنه و هر بار هم تعدادی کتاب کمتر بهم میده تا مجبور بشم بازهم برم و منم البته که بدم نمیاد ببینمش چرا که حس میکنم اولین مردیه که از حرفهای خاله زنکیش بدم نمیاد 🤭بعد از اون تو مدرسه حس های خوب از همکارا و یه کوچولو دعوا با یکی از اولیا که دائم میاد مدرسه و حس میکنم دلش خیلی برای ایام بچگی و مدرسه ش تنگه و مشکل اینجاست که اعتراض منو بخاطر بلند بلند صحبت کردنش تو سالن، گذاشته به حساب اینکه من خودمو برتر از اون میدونم و یه چیزی گفت که یادم نیست ولی مضمونش همین بود و خب با دخالت مدیر ختم بخیر شد ولی مطمئنم میره اداره و من بعداز پرونده ی عدم رعایت حجاب به پرونده ی بداخلاقی هم مزین خواهم شد 🤭🤭🤭شب هم تماس مهندس و قرار برای یکشنبه عصر
روز دوم: یکشنبه
صبح به خودم گفتم امروز یه روز خوبه و باید آرامشمو حفظ کنم تحت هر شرایطی و سعی کردم یه روز قشنگ واسه خودم بسازم و قشنگیش اینجا بود که عصر با اینکه بیدار بودم اما تلفن مهندس رو جواب ندادم چون حس کردم برای دیدنش امادگی ندارم و نه پیام و نه تماس هیچکدومو جواب ندادم تا ساعت ۱ شب که دیگه میدونستم امکان دیدار نیست و گفتم خوابم برده، کار خوبی نکردم بهش دروغ گفتم اما خب اگر میگفتم امادگی دیدنشو ندارم ممکن بود حال دل وامونده مو بفهمه ، من نمیخوام بدونه دلبسته ش شدم پس باید به خودم مسلط باشم وقتی میبینمش و تا اماده نشم قرار نمیزارم
روز سوم : دوشنبه
تا این لحظه دو سه تا کار مثبت ازجمله خرید هدیه روز مادر و سرانجام رسوندن یه سری از کارهای مدرسه که عقب افتاده بود و تماشای سریال ترکی مزخرف :دستم را رها نکن ، که رسیده بود به قسمت ابراز علاقه ی جینک به آزرا که بد نبود البته و یکم هم چت اول صبح با مهندس که از ۴ صبح تا ۶ صبح ادامه داشت و بد هم نبود،حس میکنم تونستم حداقل تو چت خودمو کنترل کنم و حالا یه قرار نصفه نیمه برای امشب گذاشتیم که هنوز زنگ نزده بهم و ترجیحم اینه زنگ نزنه ،حس میکنم یکمی هم بهش بابت دیشب برخورده و ممکنه نخواد امشب بیاد دنبالم و البته چه بهتر چون هنوزم نمیتونم خودمو کنترل کنم ممکنه یه جوری رفتار کنم که این یکی هم مثه بقیه خودشو خر کنه و تا بفهمه دوسش دارم ادا در بیاره
پ.ن
۱-هرکی بفهمه دوسش دارن و خودشو خر کنه واقعا خر است
۲- ساعت ۷ شبه و پیام داد بهم ، برم ببینم میتونم به این رابطه هم برینم یا نه 🤭🤭
برای اولین بار یه خورده کاری عاشقانه از سوی مهندس مشاهده شد اونهم تو سالن تئاتر وقتی کنار هم نشسته بودیم ،دستشو از پشت انداخت رو صندلیم و هراز گاهی با انگشتهای دست چپش بازوی چپمو نوازش میکرد و البته حس میکردم خیلی محتاطانه اینکارو میکنه ،وای این پسر ۴۴ ساله چرا اینقدر خجالتیه آخه 🙄
تاچ بعدی هم وسط همون تئاتر که ژانرش جنایی بود ،یکی از مقتولان بعد از تاریک شدن سالن از پله ها اومد بالا و دقیقا کنار من نشست و با روشن شدن سالن من جا خوردم و از ترس صورتمو چسبوندم به صورت مهندس البته تقصیر خودش بود اخه چرا تو تاریکی باید تا این حد صورتش به صورت من نزدیک میبود؟🙄واقعا چرا ؟
نه بعید میدونم میخواسته منو ببوسه چون اولا یه آدم مذهبیه که حتی تو اِل اِی هم یکی از پاتوقهاش مسجده !! در ثانی بدون اجازه چنین کاری نمیکنه
خلاصه که بماند به یادگار ... به امید تاچ های بیشتر 🤭🤭 هرچند بهش گفتم از رفتن باهاش منصرف شدم ..
خدایا از بغض دارم میمیرم
از یه طرف استوری شهرام بعد از مدتها که برای من گذاشته بود
هرجا برم باز نمیشه که تورو فراموشتکنم ...
از یه طرف فیلمهایی که مهندس از کنسرت ابی بهم نشون داد
ستاره های سربی ...
داغونم
حال بدی دارم 😔😔😔😔😔
امروز آرشیو گردی داشتم
رسیدم به ۱۷ دی سال ۸۸
متنی بی نهایت زیبا که از خودم بعید میدونستم 🤭
رمز ادامه متن رو چک کردم دیدم اسم کسیه که الان هم هست اما دیگه ازش مدتیه یادی نکردم حتی اخرین چتمون به این نتیجه رسیدیم که جز مسخره بازی حرفی برای گفتن باهم نداریم
من اینقدر روح آزادی داشتم یعنی؟!
عاشق خودم شدم دوباره
میخواستم بازسازی خونه رو توش بزارم و قبل و بعد و خلاصه تا تمام شدن کار پستهای متنوع بزارم
دیدم دوباره فامیل فوضول یکی یکی درخواست دادن
این چهارمین پیج هست که میزنم و بخاطر فامیل هیچی پست نمیکنم توش
چرا اینا از رو نمیرن .... چقدر باید بیمحلی کنم و پست نزارم تا بفهمن که نمیخوام سر از کارم در بیارن
همش میگفتم مراقب باشم در محیط زندگیم تنش ایجاد نشه
این صبوری به جایی رسیده بود که سقف خونه م هم ریخت و من نه خسارت گرفتم از همسایه و نه چیز خاصی بهش گفتم و در نهایت هم به یه تعمیر جلو در پارکینگم بسنده کردم و دیگه داخل خونه رو بیخیال شدم
یادم میاد که برای خسارتی که به سقف اشپزخونه م زده بود صد نفر فرستاد و حتی تهدید هم کرد که اگه از خونه من نباشه اعاده حیثیت میکنم و ازت شکایت میکنم و ...
من اونموقع ترسیدم بره بابت در پارکینگ شکایت کنه و داستان بشه
حرومزاده دیده بود زن تنهام داشت اذیت میکرد
و کار به جایی رسید که مدتی تلفنهاشوجواب ندادم و از فضاهای مجازی هم بلاکش کردم و دیگه نه برای براورد خسارت پیگیر شدم و نه وقتی جلو در پارکینگمو درست کرد ازش تشکر کردم
خداروشکر مستاجر عوضی تر از خودش هم رفت و خودش اومده ساکن شده و چون شهرستانیه ماهی دو سه بار صدای کشیده شدن یه صندلی یا صدای پاشنه کفش های زنش رو میشنوم و تمام و دیگه از سرو صدای ۱۱ شب تا ۶ صبح خبری نیست
تازه به دوران رسیده یه کی ام سی سواری خریده دایم روش چادر میکشه انگار چه خبره 🤭 شده خوراک غیبت اقایان بلوک 😂
از پارسال دیگه ترسی از کسی ندارم
دیدم منکه در تمام هزینه ها بطور مساوی شریکم چرا حرف و شکایتمو نگم ؟! کار به جایی رسیده بود که همسایه ها میومدن چرخ بچه شونو میزاشتن کنار در خونه ی من ،ماشین سم پاش به دیوار خونه م تکیه میدادن ،میز سم پاشی میکردن میزاشتن کنار دیوار خونه م
و عکس العمل من فقط حرص خوردن از درون بود و انتظار که یه روزی بیان خرت و پرت هاشونو ببرن
اما از پارسال ترس رو گذاشتم کنار و تو گروه حرفمو نوشتم و دیدم اجرا شد ،پریشب هم بابت یه سری خرت و پرت که تو راه پله بود و یه هفته تمام جمع نشده بود و داشت هرروز هم اضافه میشد اعتراضمو نوشتم و اینبار تهدید هم کردم که اگر جمع نشه زنگ میزنم بیان همه شو ببرن و دیروز صبح دیدم همه جمع شده
جالبه کسی هم جوابمو نمیده تو گروه فقط اجرا میشه فکر کنم از دفعه قبل که بابت هزینه آب ،جواب یکیشونو با متلک دادم دیگه کسی نمیخواد حرفی بزنه که متلک بشنوه
ولی خب مامانم همیشه میگه با همسایه خوب باش ، بله مادر من ولی اینا یه مشت سواستفاده گر حسودن نه همسایه
هر چی بیشتر میدوی کمتر گیرت میاد
تازه وام گرفته بودم و گفتم باهاش یکم کار کنم زیاد بشه و ماشینو عوض کنم
چقدر هم گشتم و مدل ماشینهای جمع و جوری که به در پارکینگ خونه گیر نکنه انتخاب کردم
یهو دانشگاه گفت باید تمام بدهیتو تسویه کنی
و بدهیم از مبلغ وامی که گرفتم هم بیشتره
چقدر فکر و خیال واسه تغییر ماشین و دکوراسیون داخلی خونه دارم و همش رفت واسه پول دانشگاه .. خسته کننده ست برام این مدل زندگی
یا باید توقعاتمو بیارم پایین که نمیتونم یا باید درآمدم رو ببرم بالا که اونم به این راحتی نیست
هعی ... به اقای قلعه نویی که همیشه تو دانشگاه هوای تحصیلات تکمیلی ها رو داشت گفتم یه فکر بکنه برام
قراره خبر بده کاش بتونه یه کاری کنه
فعلا بجا تعویض ماشین تعمیر صفحه کلاچ و تعمیرات اساسیشو شروع کردم
یکمی هم به وضعیت ظاهریش برسم فعلا
تا ببینم چی میشه
بهانه ایست سرما و آشیانه ای سرد داشتن تا فرار کنی از کارهای عقب افتاده ای که هیچگاه نمیخواستی انجامشان دهی
صبح میشود و ظهر و عصر و شب و دوباره صبح
و تو آن میانه آنجا که خورشید رفته اما اسمان نمیخواد تاریکی را باور کند آنجا که نامش نهادند گرگ و میش و بیشتر گرگی ست درنده تا میشی که قربانیست
همانجا همان لحظات به خودت سفر میکنی
با خودت قدم میزنی و بیخیال هرانچه ساعتی قبل بود وآنچه ساعتی بعد خواهد آمد زمزمه میکنی
بماند که زمزمه ات چیست که اصلا اهمیتی ندارد فقط با خودت حرف میزنی
چیزی شبیه غرولند یا نجوای عاشقانه و شبیه هرچیزی بجز نصیحت
و زندگی تا سیاهی کامل ادامه پیدا میکند و آنجا خودت را که نحیف است و خسته در اغوش میگیری و میخوابی
و بماند که خوابهاکاملا به دنیای موازی شهادت میدهد و بماند که نمیخواهی بدانی در دنیای موازی کیستی و چیستی
و تو از یک عصر گرگ و میش تا شروع تاریکی مطلق زندگی میکنی و نه قبلش مهم است و نه بعدش ...
نظر صاف کردم و میبینم رفتن به صلاحم نیست
من اینجا بچه و شغل و درآمد و خانواده و خونه زندگیمه
اره اگر اینها رو نداشتم رفتن صلاح بود ولی الان ،فرحنازی که وقتی اخر هفته نیاد دوریش پررنگ تر از نیازم به غذا میشه رو کجا بزارم و برم
رفتن خوبه ولی وقتی یکی از اون خونه های شیک ویلایی و یکی از اون ماشینهای آخرین مدل و یه شغل پردرآمد در انتظارم باشه نه رفتن و نقش انگل را در زندگی مهندس ایفا کردن
من آدم زیر یه سقف رفتن با دیگران نیستم من باید همه چیم سند داشته باشه ،سند بنام خودم ...
شاید چند سال رفتن برای پول جمع کردن و برگشتن و زندگی رو در کنار عزیزان ساختن منطقی باشه، البته اونم نه در سن و سال من بلکه ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی ،ولی ادمی با سن و سال من نهایتا میتونه تفریحی بره و یه ماه بیشتر هم نمونه و برگرده
دیشب با مهندس فیلمهایی که از لس انجاس و بقیه شهرهای کالیفرنیا گرفته بود را نگاه کردم
همه چیز باحال و شبیه چیزی که دوست داشتم بود اما اینها رو بدون فرحناز بدون خانواده م بدون یه خونه و ماشین شیک بنام خودم و بدون یه شغل درست و درمون نمیخوام
حالا نه اینکه اینجا الان اینا رو دارم ! نه
اما اونجا هم بدست نخواهم آورد مگر با ۲۰ ساعت کار مداوم که دیگه در توانم نیست ... شاید ۱۰ سال پیش میتونستم ولی الان نه دیگه ...
مهندس امشب میاد مشهد و احتمالا چند روزی اینجا با خانواده شه و بعد میره کالیفرنیا
خواسته یه قرار باهم بزاریم دوست دارم براش هدیه بخرم اما خب چون هیچ دلیلی وجود نداره میترسم برداشت بدی بکنه
چمیدونم مثلا فکر کنه انتظار دارم حتما کارای رفتنمو بکنه یا مثلا فکر کنه براش خیالی تو سرمه
اما من فقط میخوام براش هدیه بخرم چون بهش علاقمند شدم 😶و دلم میخواد یه یادگاری از من داشته باشه
دقیقا نمیدونم چه جوری میشه اینکارو کرد 🙄
ثمین اومدوسایل شخصیشو برداره
مدیر فهمید و به اتاقم زنگ زد گفتم اره اومده وسایلشو ببره
ثمین هم بی رنگ ورو و داغون بود مدیر هم سردرد و عصبی و من از هردوتا شاکی که الان با رفتن ثمین چقدر حجم کار من تا اومدن معاون بعدی زیاد بشه ،مدیر گفت منکه دیگه موافق نیستم اما اگه خواستی باهاش صحبت کن برگرده بخاطر تو چیزی بهش نمیگم
حدودا یک ساعت با ثمین صحبت کردیم از بس اتاق من مراجع داشت رفتیم اتاق زیر پله، نصیحتش کردم و خواستم چشماشو باز کنه اما ته دلم فقط میخواستم این دختر لوس و بی اخلاق برگرده که کار من زیاد نشه ،و در نهایت قبول کرد ازونطرف مدیر هی پیام میداد که ولش کن اگه اینقدر طول میکشه که راضی بشه میخوام که نیاد «کلا مدیر مغرور و چیزی داریم »
با چند تا پیام به مدیر در حین صحبت با ثمین اونو هم آروم کردم و ثمین رو فرستادم تو اتاقش
دوتا خانم مغرور و لجباز و گنده رو با هم تنها گذاشتم و دیدم باز منو صدا زدند که بیا پیشمون و تا ظهر کارو مدرسه رو ول کردم ونشستیم سه تایی صحبت کردیم
از اداره هم هی پیگیر ثمین میشدن چون تو این دوروز کلی خواهان پیدا کرده بود آخرش ثمین زنگ زد بهشون و گفت میمونم همینجا
خلاصه کنم یادم میاد مهدیه و سمیه که خواستن برن من تلاشی نکردم اما برای ثمین وقت گذاشتم و باهاش حرف زدم
الان به این نتیجه رسیدم که میتونم علاوه بر اینکه هرکاری دلم میخواد بکنم روی هر انسانی که بخوام هم تاثیر بزارم
ثمین برگشت و مدیر آروم شد و هردوشون از من تشکر کردند
ولی من تو دلم فاتحه ی جفتشونو خوندم و بزودی ترکشون میکنم چون تحمل این رفتارهای بچه گانه رو ندارم و نمیدونم چرا کار و زندگی رو قاطی میکنند و از همکار توقع روابط صمیمانه تر دارند و اگر یه روز سردی ببینند عین بچه ها قهر میکنند
بلاخره ثمین پست رو خالی کرد
بماند چقدر ماجرا داشتم این چند روز و این بچه دیگه مثل ماهی تو دست نمیموند و در نهایت تا بخاطر یه کار اداری مدرسه رو ترک کردم بهم خبر دادن که ثمین هم رفته اداره برای تغییر ابلاغ
ازونطرف مدیر شاکی و ناراحت که چرا به من نگفته و این حرفا ازینطرف ثمین شاکی و ناراحت که من برنمیگردم و ...
مدیر میگه نمیخوام ثمین دیگه بیاد، ثمین میگه نمیخوام مدیر رو ببینم و خلاصه من این وسط مجبورم که میدان داری کنم
اصلا خوب نیست که یه مدرسه معاون اموزشی نداشته باشه و نمیدونم چقدر ازین کارها رو تا اومدن معاون جدید من باید انجام بدم
تو این گیر و داری که دارم با مدیر و ثمین صحبت میکنم هردوتاشون بهم میگن تو شدی سنگ زیر آسیاب و تو این دعوا داری اذیت میشی و هردو بازهم به کارهای احمقانه ی خودشون ادامه میدن
و من ته دلم میدونم ثمین به محدثه حسادت میکنه چون من یه بار که داشت زیرابشو میزد مخالفت کردم اما به رو نمیارم که اینا همه زیر سر دفاعی هست که از محدثه کرده بودم و البته که اگر تکرار بشه من بازهم از محدثه دفاع میکنم
سمانه پیام دادکه ضامن میخوام با توجه به سابقه ی بانکیش توقع داشت بگم نه ولی بدون هیچ کلامی گفتم کی کجا بیام ؟ کلی ذوق زده شد و قول داد که تاخیر نداشته باشه تو پرداخت منم نزاشتم ادامه بده و وقتی گفت مربوط به کدوم وامه شاکی شدم که چرا زودتر بهم نگفته و گفت روش نمیشده
من ضامن هیچکس جز خانواده م و سمانه نمیشم نه چون خوش حسابه اتفاقا خوش حساب هم نیست بلکه چون بامعرفته چون وقتی که مونده بودم برای یه ضامن بدون چشمداشت اومد ضمانت کرد
ازون به بعد بارها براش ضمانت کردم و بارها برام ضمانت کرد خوش حساب بودم و خوش حساب نبود اما مادامیکه ضامن بخواد براش ضمانت میکنم
جالبه وقتی رفتم براش ضمانت کنم بانک به خودمم همون وام را داد بدون اینکه درخواست بدم و سمانه بازهم ضامنم شد 🤭
تو گیر و داری که دارم به رفتن فکر میکنم فرحناز با رفتارهای غیرقابل پیش بینی و گاهی تمارض گونه اصرار به برگشتن پیش من داره و وقتی دلیلش رو پرسیدم فهمیدم سر این بچه پدر و نامادریش بارها دعوا کردند و ظاهرا نامادریش بهش حسادت میکنه
ترسیدم بلایی سر بچه م بیاره و مجبور شدم با پدرش صحبت کنم تا هم ببینم اوضاع چطوره و هم اگر لازمه هماهنگ کنم بیاد پیش خودم
با پدرش صحبت کردم و فهمیدم که چقدر عصبی تر و پرخاشگر تر وبی ادب تر و به دردنخورتر شده و مقایسه کردم با خودم که چقدر آرامتر شدم این چند سال ...
در نهایت قرار شد از دی بیاد پیش خودم و فعلا چیزی در مورد برنامه رفتنم به فرحناز نمیگم چون امسال هدایت تحصیلی داره و روحیه ش نباید خراب بشه تا بتونه در مورد رشته تحصیلیش درست تصمیم بگیره
خداروشکر که دیروز برای بچه های معدل بالای کلاس یک جلسه تو مدرسه تشکیل دادند و اونجا فرحناز به رشته ریاضی متمایل شده و منکه هدفم همین بود که در نهایت همین رشته بره خیلی خوشحال شدم اما خب چون میدونم کمی در مقابل نظر دیگران گارد داره و دلش میخواد بدونه که در هر تصمیمی آزاده خوشحالیمو بروز ندادم
و همونجوری رفتار کردم که وقتی میگفت میخواد بره رشته ی طراحی فرش رفتار میکردم 🙄
اگر این باشه من در مورد فرحناز خیالم راحت میشه و نگران هدر رفتن استعدادش تو ریاضی دیگه نخواهم بود
تو جلسه در مورد سمپاد و تیزهوشان راهنماییشون کردند و من تا اینو شنیدم گفتم با سمپاد مخالفم چون خودم خیلی اذیت شدم و نمیخوام تو اذیت بشی و فرحناز گفت من بدم نمیاد برم و تنها جایی بود که مخالفت کردم و گفتم خواستی ازمونش رو بدی برای محک خودت ایرادی نداره اما اگر قبول بشی هم من اجازه نمیدم بری
بره و تمام تعطیلات و روزهای هفته شو به درس خوندن بگذرونه که تهش چی بشه؟ هیچ
تو این مملکت هیچ ...
خب در مورد مهندس یکمزود قضاوت کردم و جالبه در همونزمانیکهمن منتظر تماس اون بودم اونهم منتظر من بوده
دوباره میخواد برگرده کالیفرنیا البته یه ماه دیگه
و گفت خودش برام لاتاری ثبت نام میکنه و فقط برم یه عکس مناسب بگیرم
حتی گفت تو اولی که بیای بهت خونه هم اجاره نمیدن چون اعتبار نداری گفتم خب خونه مو میفروشم تا حسابم پر باشه و خیلی جدی صداشو انداخت توگلوش که «عمرا بزارم تو خونتو بفروشی میای پیش خودم تا اوضاع کاریت اوکی بشه»
نمیدونم دقیقا چی تو سرشه یا دقیقا میتونه چه کاری برام انجام بده ولی داشتم فکر میکردم بعد از اینهمه مدت تنهایی و سر به خونه و کار داشتن شاید حقم باشه که برم دنبال یه زندگی جدید و البته ناگفته نماند برای مهندس هم تنهایی اونجا خیلی آزاردهنده ست و دلیل این برگشتنهاش به ایران شاید همینه
فکر میکنم احتمالا برای اون هم تنهایی دیگه قابل تحمل نیست که داره اینجوری منو وسوسه میکنه برای رفتن
فکر کن برم کالیفرنیا و تو یه خونه ی ویلایی ازاینا که تو فیلماشون میبینم حیاط خلوت داره وپیاده رو عریض و پر از چمن داره و یه در برقی بزرگ برای پارکینگش و ... (همینا رو تو تماس تصویری از خونه ی مهندس دیدم 🤭) خلاصه هوای تمیز سواحل زیبا ماشینهای خوب و کار پردرآمد و از همه مهمتر اونجا دیگه حراست نداره که به آرایش و حجابت گیر بده و خلاصه ... شاید بیرزه که برم و در ادامه اونجا که خوب پا گرفتم فرحناز رو هم ببرم با خودم ...